این چند روز خدا هی حال می دهد و هی حال می گیردم!
اصلا یک حس خوبی داشتم امروز.برای اولین بار پول در آوردن را تجربه کردم.آن هم نه از خبرنگاری؛نه.از نقاشی.
خلاصه که زنگ زد وگفت توی فلان کانون مربی برای چند ساعت می خواهند.میروی؟
گفتم بله و در آن ظهر تابستانی که حتی گرمای هوا هم خوشایند به نظر می رسید ده تومنی ها را توی مشتم گرفتم و پریدم توی اتوبوس.اصلا مهم نیست که آن پول خیلی کم به نظر می آید.ارزش برای چند لحظه مفت خور به نظر نرسیدن را داشت!
وقتی از دوچرخه برای مصاحبه زنگ زده بودند گفتم دوست داشتم در دهه هفتاد یا هشتاد نوجوانی میکردم چون فکر می کردم آن روز ها حال و هوای دیگری داشت.اما حالا به نظر
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
هییییسسس!یه نفر اینجا تنهاست
بو ها را جدی بگیرید
برایم یک داستان عاشقانه بخوان
از همه جا مانده
بشتابید،بشتابید...بلدوزر اعلا!
درد داشتم،حال نداشتم داد بزنم!
یکی از همان عصر ها که خورشید قل می خورد توی اتاق!
آدم ها باید یک راز خنده دار داشته باشند
روانیزم!
وقتی واقعنی عاشق شدم
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
رفتم انسانی.رفتم مدرسه جدید و گفتن که انسانی هم تشکیل میشه ولی ورودی جدید داریم.
دوستای پایه تقلبم همه رفتن ریاضی و من موندم و یه کلاس ده نفره انسانی با بچه هایی که معلومه چقدر نخاله هستن!
و حالا اون دختره که دوست پریه میخواد همکلاسی من بشه.خدایا!یه شهاب سنگ بنداز روم.چرا با چاقوی یه بار مصرف داری سرمو میبری؟
من که میدونم این انتقامه ضایع کردن اون دخترست.تو انکار کن ولی من میدونم.
+وی افزود:سنگ دسشوییم سنگ دسشوییای قدیم!
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
این شال ها هستند که هر طوری ببندی باز هم بالشان تا نوک پایت می رسد...همین هارا دو ماه پیش با پری دیدیم و خنده مان گرفت که این اسکاچ ها را(بافتشان اسکاچ راتداعی می کرد) کدام بشری می کندسرش؟
در طی دو هفته اخیر ما دوتا شبیه میمون شده ایم از بس از اینها سر هر بشری دیده ایم!
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: بنیامین اسماعیلی